الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
357
إحياء علوم الدين ( فارسى )
شيطان بر نفس خود ايمن نباشد . و يكى از مجاوران مكه گفت نزديك من درمى چند بود كه براى نفقة كردن در راه خداى نگاه داشته بودم ، پس شنيدم از درويشى كه پس از طواف به آواز پوشيده مىگفت : گرسنهام چنان كه مىبينى ، برهنهام چنان كه مىبينى ، پس چه مىفرمايى در آن چه مىبينى ؟ اى آن كه مىبينى و ديده نمىشوى - چيزى كه ما نمىبينيم . پس بنگريستم ، بر او خلقانى ديدم كه او را نيكو نمىپوشيد ، با خود گفتم كه درمهاى خود را موضعى نيكوتر از اين نيابم . پس او را بر او بردم ، در آن بنگريست ، پنج درم از آن برداشت و گفت : چهار درم بهاى دو ميزر « 50 » و يك درم سه روز خرج كنم ، و در باقى مرا حاجتى نيست ، و آن را بازداد . پس شب دوم او را ديدم با دو ميزر [ 269 ] نو چيزى از او در خاطرم آمد ، در من نگريست و دست من گرفت ، و هفت تك « 51 » مرا با خود طواف فرمود ، هر تكى در جواهر معادن زمين كه در زير قدم ما تا هر دو كعب مىجنبيد ، زر و نقره و ياقوت و مرواريد ، و بر مردمان ظاهر نبود ، پس گفت : خداى - عز و جل - اين همه مرا داده است ، و من در آن رغبت نمىكنم ، و از دست مردمان مىستانم ، زيرا كه اين گرانى و فتنه است ، و در آن بندگان را رحمت و نعمت است . و مقصود آن كه زيادت از قدر حاجت براى ابتلا و فتنه به تو رسد تا حق تعالى در تو نظر فرمايد كه در آن چه كنى ، و قدر حاجت براى رفق به تو رسد . پس غافل مشو از فرق ميان رفق و ابتلا . حق تعالى گفت : إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا ، « 52 » اى ، ما جانوران و نباتها و معدنها كه در زمين آفريدهايم آرايش آن گردانيدهايم تا ايشان را ابتلا فرماييم كه كدام از ايشان زاهدتر است ، و آن را گذارندهتر . و پيغامبر - صلى اللّه عليه و سلم - گفت : لا حقّ لابن آدم الاّ في ثلاث : طعام يقيم صلبه ، و ثوب يوارى عورته ، و بيت يكنّه ، فما زاد فهو حساب ، اى ، پسر آدم را حقى نيست مگر در سه : طعامى كه پشت مازهء « 53 » او را قايم دارد ، و جامهاى كه عورت او را بپوشد ، و خانهاى كه ستر او گردد ، پس هر چه زيادت شود حساب بود . پس اكنون تو در گرفتن حاجت از اين سه ، ثواب يا بى . و در آن چه زيادت شود بر آن ، اگر معصيت نكنى متعرض حساب باشى ، و اگر كنى متعرض عذاب . و از ابتلا نيز آن است كه بر گذاشتن لذتى از لذتها عزيمت كنى براى تقرب به حق تعالى و شكستن صفت نفس ، پس آن چيز به سهولت و صفا به تو رسد تا قوّت پيمان تو بدان ممتحن گردد . پس اولى گذاشتن آن باشد . چه اگر نفس را در نقض عزيمت رخصت داده شود ، با نقض عهد ألف گيرد ، و به عادت خود معاودت نمايد ، و قهر آن ممكن نگردد ، پس رد آن مهم باشد ، و آن زهد است . و اگر آن را بگيرى و به محتاجى دهى ، غايت زهد باشد ، و آن جز صدّيقان نتوانند .
--> ( 50 ) ميزر ، دستار ، إزار ، زير جامه ، لنگ . در كيمياى سعادت : و جز گليمى هيچ چيز نداشت ( 2 - 422 ) . ( 51 ) تك ( ترجمهء شوط عربى ) ، گشت ، دور . ( 52 ) كهف 18 - 7 . ( 53 ) پشت مازه ، صلب .